ثمره عشق مامان وبابا

بستری شدن مامان

1392/2/28 21:47
نویسنده : مامان جونی
240 بازدید
اشتراک گذاری

سلامممممممممم دخمللللللللللم ،امیدوارم حالت خوب باشه

دخترم شما درست هفت ماه بود که تو دل مامانی بودی درست روز هفتم عید ،همه چی تا هفتم فروردین خوب پیش رفته بود،اونروز قرار بود عمو رضاینا بیان عید دیدنی خونمون چون  میخواستن برن مسافرت دیگه نمیتونستن بیان همه کارامو کرده بودم و منتظرشون بودیم که مامان رفت دستشویی و متوجه لکه خون شدم خیلی ترسیدم گفتم نکنه کوچولویی نازم طوریش شده باشه اصلا یه حالی شده بودم اخه تا اونروز همه جا میرفتم همه کارامو خودم میکردم اصلا اتفاقی نیفتاده بود فوری اومدم به بابا محمد گفتم بابا جون هم کلی نگران شدنگرانو گفت فوری زنگ بزن دکترت که منم زنگ زدم وخانم دکتر گفت اگه زیاد شد برو بیمارستان و منم از ترس اینکه نکنه زیاد بشه  گفتم بریم بیمارستان بهتره با بابا جون حاضر شدیم و رفتیم بیمارستان که من مشکلمو به ماما گفتم و ایشون اول منو معاینه کرد و گفت دهانه رحمت که بسته اس ولی برای اطمینان بیشتر باید بری سونو بدی متاسفانه ایام عید بود و همه جا تعطیل بود  وبیمارستانم سونوش تعطیل شده بود مارو فرستاد سونو گرافی اطهری که شبانه روزی بود  و رفتیم بعد از نیم ساعت معطلی اونجارو پیدا کردیم چون همه جا تعطیل بود سونوگرافیش خیلی شلوغ بود ومنشی گفت 3 ساعت باید منتظر باشید تا نوبتتون بشه ما هم چاره ای نداشتیم و قبول کردیم وای که چقد روز بدی بود خدا دیگه اونروزو نیاره.

خیلی استرس داشتماسترسفقط نگران نازنینم بودم دوست داشتم خودم همه سختیهارو تحمل کنم ولی کوچولوم کوچکترین مشکلی نداشته باشه خلاصه این 3 ساعت گذشت ونوبتمون شد رفتم داخل و اقای دکتر سونو رو انجام داد خیلی تو دلم دعا میکردم مشکل خاصی نباشه که گفتن پشت پرده جفتت یه کوچولو خونریزی داره  وای خدای من بدتر نگران شدمنگراناسترسگفتم نکنه مشکلی باشه ،اومدم بیرون بابا محمد سوال کرد چی شده همه چیو بهش توضیح دادم ،راه افتادیم به سمت بیمارستان که سونورو باید به ماما نشون میدادم ،خانم ماما دوتا امپول پورلوتون با امپول بتا برام نوشتن که هم جلوی خونریزیو بگیره  هم اگه شما زود اومدی ریه ات کامل شده باشه  وبه خاطر سلامتی شما مامانو بستری کردن

وقتی ماما گفت باید بستری بشی یه بغضی گلومو گرفت اخه اصلا از محیط بیمارستان خوشم نمیومد ولی حاضر بودم به خاطر شما همه چیو تحمل کنم خودمو به زور نگه داشتم اومدم بیرون  بابا محد گفت چی شد با همون بغضی که داشتم گفتم باید بستری بشم باهم رفتیم که کارای بستریو بکنن تو همون سالنی که میرفتیم یهو بغضم ترکیدگریهبابا محمد کلی دلداریم داد و گفت ایشاالله که چیزی نیست ویه کم ارومم کرد، بعدتشکیل پرونده من بستری شدم بعدش که اومدم بخش زنگ زدم به مامان جونینا گفتم که کلی ناراحت شدن فرداش مامان جون برای مراقبت از من اومد تهران یه روز پیشم بود وچهار روز بعدشم خاله جون اومدوبعد 5 روز مامان مرخص شد ونگرانیمون برطرف شد.هورا

وخاله جون هم یه دو هفته ای از ما مراقبت کرد انشاالله جبران کنیم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)