اولین سونوی نازنینم
سلامممممم، خوبی نفس مامان وبابا
مامان جون ،قربون اون صدای قلبت بشم که موقع شنیدن یه ارامش خاصی بهم میده.
عشقم خیلی مامان تنبلی داری که خیلی دیر دیر برات مینویسه البته زیاد هم تقصیر ندارم اخه نوشتن حال میخواد که الان حالشو پیدا کردم این نوشته واسه یکشنبه 3 دی 1391 ساعت 1 و 44 دقیقه ظهره.
مامان جون خانم دکتر که واسم سونو نوشته بود که صدای قلب نازتو بشنو با عزیز جون باهم رفتیم چون بابایی سرکار بود خیلی دلش میخواست بیاد گفت شما برید اگه گذاشتن منم میام چون من رفتم سریع نوبتم شد تا میخواست بیاد دیر میشد.
عشقممممممم،تا چندلحظه دیگه صدای قلب کوچولوتو میشنیدم یه حس عجیبی داشتم خیلی خوشحال بودم که میخوام صدای قلب گنجشکمو بشنوم دل تو دلم نبود رفتم رو تخت دراز کشیدم خانم دکتر سونو رو شروع کرد خیلی دلم میخواست صدای قلبتو بشنوم فقط به این امید رفته بودم ولی خانم دکتر گفت خیلی کوچولویی نفسم نمیتونم صدای قلبتو بشنوم اخه واسه سلامتیت ضرر داشت من راضی نبودم کوچولوی نازم اذیت بشه ولی شمارو نشونم داد داشتی تغذیه میکردی قربونت بره مامان ،داشتی ورجه وورجه میکردیچقد ذوق میکردم تو داشتی تغذیه میکرددی مامانم قند تو دلش اب میشد خانم دکتر گفت قلب کوچولوت هم تشکیل شده خداروشکر عزیزم همش 6 میلی متر بودی عزیزم قربون حکمت خدا برمو سنتم 6 هفته و 1 روز بود که یه هفته دیرتر از تاریخ پری میشد.خداروشکر نگران قلبت بودم که همه چی به خیر و خوبی گذشت خدارو صد هزار مرتبه شکرررررررررررر.
بوسسسسسسسسسس عزیزکممممممم خیلی میخوامتتتتتتتت

اینم اولین عکس سونوی عشقمممم

اولین سونوی نازنینم
