ثمره عشق مامان وبابا

نگران شدن مامان وبابا

                                    سلاممممممممم خوشگل مامان،خوبی دخملمممممممم؟؟؟؟ عشقممممممم،فعلا که داری به مامان وبابا استرس وارد میکنی ،13 اردیبهشت شب خونه عمو ینا شام دعوت بودیم منم طبق معمول حالم خوب بود اخر شب که اومدم خونه رفتم دستشویی باز متوجه لکه خون شدم خیلی ترسیدم همون لحظه اشک از چشام جاری شد اخه چرا باز اینطوری شدم با گریه اومدم به بابایی گفتم ،باباجون گفت شاید امپولتو نزدی اینطوری شدی بابا جون اورد امپولمو زد ولی بازم فرقی نکرد هم چنان لکه بینی دا...
5 خرداد 1392

خرید سیمونی

سلام نفسممم مامان جون با خاله و زندایی رفته بودن کلی برات وسیله خریده بود لباس و عروسک با کلی از چیزایی دیگه که اوردن مامانم دید قر ار بود بعد عید منم باهاشون برم که دیگه به خاطر مشکلی که پیش اومده بود ترسیدم برم یادت باشه که سیمونیت باسلیقه مامان جون و خاله جون بود عسیسم بعد این که اتاقت کامل شد از وسیله هات عکس میگیرم میزارم تا یادگاری بمونه بعد اینکه بزرگ شدی خودتم ببینی عسلممممممم نازنین زهرا جونم،ماشالله شیطون تر شدی گاهی هم چین لگد میزنی  که انگار میخوای از شکم مامان بیای بیرون مامان قربون لگدات بشه بزن تندتر بزن که عاشق لگداتم برای دینت لحظه شماری میکنیم عزیزم ،هر روز با بابایی میشینیم روز شماری میکنیم ،بابا محم...
28 ارديبهشت 1392

بستری شدن مامان

سلامممممممممم دخمللللللللللم ،امیدوارم حالت خوب باشه دخترم شما درست هفت ماه بود که تو دل مامانی بودی درست روز هفتم عید ،همه چی تا هفتم فروردین خوب پیش رفته بود،اونروز قرار بود عمو رضاینا بیان عید دیدنی خونمون چون  میخواستن برن مسافرت دیگه نمیتونستن بیان همه کارامو کرده بودم و منتظرشون بودیم که مامان رفت دستشویی و متوجه لکه خون شدم خیلی ترسیدم گفتم نکنه کوچولویی نازم طوریش شده باشه اصلا یه حالی شده بودم اخه تا اونروز همه جا میرفتم همه کارامو خودم میکردم اصلا اتفاقی نیفتاده بود فوری اومدم به بابا محمد گفتم بابا جون هم کلی نگران شد و گفت فوری زنگ بزن دکترت که منم زنگ زدم وخانم دکتر گفت اگه زیاد شد برو بیمارستان و منم از ترس اینکه نکنه...
28 ارديبهشت 1392

عیدت مبارککککککک دخملممممممم

سلامممممممم نازنین زهرای مامان وبابا امسال اولین سالی بود که سه نفره بودیم عشقم ،سال پیش خیلی از خدا خواستم که امسال یه فرشته کوچولو بهمون بده  قربونش برمممممممم صدامو شنید خداروشکر مامان جون دعا کن واز خدا بخواه که ایشالله سال خوبی برای همه باشه و برا ما هم ، سال خوبی باشه دعا کن ایشالله سال بعد هم این موقع خونه خودمون باشم و خدا به همه اونایی که مستجرن خونه بده به ما هم بده الهی امین امسال روز سال تحویل بابا بزرگ زن عمو فوت کرد  وهمه مون ناراحت شدیم به خاطر همین همه رفتن ختم و ما سال تحویل تنها بودیم و عمو علی هم پیش ما بود ایشا الله تا اخرش سال خوبی برامون میشه الهی امین. ...
28 ارديبهشت 1392

بالاخره جنسیت شما مشخص شد

جیگرممممممممم،خانم دکتر واسه دوشنبه 21 اسفند برام ازمایش بارداری نوشته بود که با بابایی وخاله جون رفتیم ازمایشگاه که منشی گفت اول گلوکز بخوری بعد یه ساعت دیگه ازت ازمایش خون بگیرن  که یه ساعت معطل شدیم وقتی کارمون تموم شد برای مشخص شدن جنسیت شما رفتیم مطب دکتر شاکری که اشتباه گفته بود جنسیتو،که خانم منشی گفت دیر اومدین دکتر رفته باید تا سه ونیم منتظر باشین که دکتر بیادخیلی گشنمون بود رفتیم بیرون ناهار خوردیم بعدش رفتیم مطب دکتر که یه دوساعتی معطل شدیم تا اقای دکتر اومدن ونوبت ما شد رفتیم داخل واقای دکتر سونو رو انجام داد و گفتن شما صد در صد دخملی،البته به غیر از این سونو دوبار دیگه هم رفته بودم که گفته بود احتمالا دخملی،خداروشکر ...
28 ارديبهشت 1392

خانه تکانی عید

تقریبا 10 روز بعد عروسی دایی جون ،خاله جون با زندایی اومدن کمک مامان واسه تمیز کردن خونه، عزیزم فقط به خاطر شما که اذیت نشی البته در کنار اونا مامانم کلی کار کرد جیگرم ببخشید اگه اذیت شدی چیکار کنم دلم طاقت نمیاره دیگه با اینکه همه کارهارو میکردن ولی بازم گوشه یی از کارهارو خودم انجام دادم زندایی یه روز موند ولی کلی از کارهارو انجام داد و روز بعد با دایی جون رفت  دستش درد نکنه مامان جون باید به کمک هم براشون بعدا جبران کنیم خیلی زحمت تورو کشیدن ،ولی خاله جون یه هفته موند کارارو تموم کرد رفت قربونش برم  نفسممممممم ،خیلی خاله جون تورو دوست داره خیلی خیلی زحمتمونو کشیده خیلییییییییی براش دعا کن ایشاالله هر حاجتی داره خدا براورده ...
28 ارديبهشت 1392

عروسی دایی رضا

سلاممممممممم،جیگیلی مامان،حالت خوبه عزیزمممممممممم؟؟؟؟؟؟؟ تو این مدت حسابی شیطون شدی 10 اسفند 1392عروسی دایی رضا بود که مامان یه هفته از قبل رفت خونه مامان جونینا ،ولی سرماخوردگی شدید گرفته بودم همش بی حال بودم وبه خاطر شما هم نمیتونستم دارو بخورمم مامان جون خیلی بهم رسید که بهتر شدم ،بابا جون هم روز دوشنه اومد پیشمون ولی چون سه شنبه رو بهش مرخصی نداده بودن رفت سرکار بعداظهرش برگشت . عشقممممممممم،عروسی دایی رضا خیلی خوش گذشت مامان جون تو اتلیه عکس یادگاری با بابا جون انداختیم که شما هم وجودت مشخصه تو دل مامانی،وقتی بزرگ شدی میبینی عسیسممممممم.   ...
28 ارديبهشت 1392